یکی از بدی های بالا رفتن سن اینه که .. اینه که هر چند وقت یکبار یکی از دوستات پدر یا مادرشون رو از دست می دن...
دبیرستان که بودم اگر یکی از بچه ها پدر یا مادر نداشت یه امر خیلی نادر بود.. توی کلاسمون فقط یه نفر بود که مادر نداشت، و ویدا هم سوم که بودیم پدرش فوت کرد.. چقدر همه گریه کردیم و با ناظممون بعد از مدرسه با یکی از سرویس ها همگی رفتیم پیشش و اونجا هم چقدر گریه کردیم..
ولی الان.. همین دو ماه پیش پدر یکی از دوستای نزدیکم به رحمت خدا رفت و دیروز هم مادر یکی دیگه از دوستام.. و وقتی می رم مجلس ختم و چشم می گردونم می بینم خیلی ها یا داغشون تازه شده و یا پدر و مادری در بستر دارن.. دلم می لرزه..
* * *
یکی دیگه از بدیهای بالا رفتن سن اینه که .. اینه که دیگه حرف چندانی با دوستات پیدا نمی کنی! قبلا که دانشجو بودیم فرانک دااااائم در حال عاشق شدن و فارغ شدن بود و مدام به کسی گیر می داد و سه تایی (من و فرانک و روجا) در حال بررسی جوانب امر و یا صحبت راجع به اون پسر بودیم. یا روجا از دوست دخترهای قبلی نیما و یا دوست پسرهای هم خونه اش می گفت و من هم از قهر و آشتی هام با عزیزم.. اینها هم که تموم میشد راجع به اینکه کی با کی جور شده و کی با کی بهم خورد..
الان.. دیگه اگر کسی شیطنتی هم بکنه باید توی ذهن خودش نگه داره چون همه.. منطقه حرفهای ممنوعه است.. گرچه هیچکدوم هم اهل شیطنت نیستن..
من و روجا به هیچ وجه عادت نداریم از زندگیمون بگیم. باز گاهی فرانک یه چیزی می گه ولی ما زیاد پیگیری نمی کنیم.. حرفهای خاله زنکیمون چون سه جای مختلف کار می کنیم بسیار تکراری و حول و حوش سوژه های تکراری شده.
هفته ای یک روز با هم می ریم به پاتوق های قدیمی ولی اکثرا حرفهای تکراریه فقط گاهی وسطش از زبون من در می ره که فلانی داره جدا می شه و علل جدایی بررسی می شه و بعدش من می گم روجا چقدر تو عاقلی و فران می ره تو فکر! هروقت می شنوه کسی جدا شده از شوهرش یه دو سه هفته ای عالی می شه رفتارش!
* * *
از خوبیهای بالا رفتن سن اینه که دیگه کسی چکت نمی کنه که درس می خونی یا نه و دیگه کسی اگه شب امتحان بری مهمونی و جشن تولد بهت ایراد نمی گیره (در واقع اگه نری ایراد می گیرن!).
عسل
پيام هاي ديگران ()
آینه می پرسد امروز کیستم من...
یک مشکلی برام پیش اومد که به شدت اون لحظه احساس بی پناهی و بی کسی می کردم. "او" برخوردی که باید می کرد رو انجام نداد و ایستاد و نگاه کرد و به من گفت چیزی نگویم و جواب ندهم و طرف دیوانه است... من هم که گفته بودم حاضر جواب نیستم و ...ساعت 2 شب که برگشتیم و من با بغض توی رختخواب دراز کشیده بودم مدام توی ذهنم دور می خورد " اگه " " بود" .. اگر بود همانجا حق طرف را می گذاشت کف دستش هیچ؛ کاری می کرد فرار کند به ناکجا. اگر " ـم" بود من امشب بجای اینهمه حرص خوردن و حرف چرند شنیدن راحت خوابیده بودم. ساعت 3 بهش اس ام اس دادم و خوابیدم. صبح اول وقت با هم حرف زدیم. فقط دو کلمه، دو کلمه از حرفهای آن فرد را که بهش گفتم چنان مردانه، با خشم و غیرت و کوتاه گفت "غلط کرد" که قند در دلم آب شد. اسم و آدرس گرفت و آبی ریخت روی آتشم. بعد هم همانطور که در این 9 سال دیده بودم رفت دنیا را روی سرشان خراب کرد. همانجوری که می دانست اولا حقشان است و ثانیا دل من خنک می شود.
اگر این کار را نمی کرد این ماجرا حالا حالاها داشت اذیتم می کرد و محال بود پاک شود به این سادگی
* * *
قبلا هر چیزی رو که می خواستم یادم بمونه می چسبوندم روی آینه... اولین کاری که صبح بعد از "بلند شدن" انجام می دادم رفتن جلوی آینه بود.. (اولین کار بعد از "بیدار شدن" حرف زدن با "تو" بود..)
ولی الان.. دیگه به درد نمی خوره... دیگه صبح ها که بیدار می شم توی آینه نگاه نمی کنم....
چی ببینم؟ ترس از یک روز جدید؟ گودی زیر چشم شب بیداری تا 4 و 5 صبح؟ قرمزی و پف چشم ها از گریه شب؟
* * *
از یادداشت خودکشی هیچ خوشم نمی آید. به نظرم می رسد فقط خودکشی هایی که دلیلشان انتقام از کسی یا سوزاندن دل عده ای یا عذاب وجدان یا اتهامی باشد اشکال ندارد با یادداشت همراه باشند.
* * *
حال امروزم...
چنان غرقه به مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی پایان بگریم
گهی بر حال ناسامان بخندم....
عسل
پيام هاي ديگران ()
از خودم می نویسم خودم را تنبیه می کنم.
کسل بلند شدم با حالت تهوع از ناهار سنگینی که توی اردک آبی خورده بودم و گلو درد و کلافه از هوای خفه و گرمای نامطبوع هیتر در این سرمای سرزده.
راننده رو دور میدون مرخص کردم و در همان بدو ورود فرانک رو دیدم. روجا هم کمی بعد پیدایش شد. نشستیم و ناهار خوردیم و حرف زدیم ولی منگ آنهمه شربت و قرص سرماخوردگی بودم. به شاخه های یخ زده درخت ها نگاه می کردم و هوای طوسی رنگ بیرون و رستوران شلوغ و بشقاب ها و لیوان هایی که پر و خالی میشد و تمام مدت یاد صبحانه ای که در اولین روزهای افتتاح آنجا با هم خورده بودیم افتادم. میزمان را نگاه کردم و یادم افتاد که آن روز چقدر خلوت بود و شیرین و من مست.
سرحال نبودم. هروقت سرحال نیستم در خودم اجباری می بینم به سرگرم کردن بقیه.
کمی راه رفتیم. از شانس بدم فرانک دقیقا رفت همان مغازه ای که آخرین بار با هم رفتیم و تو کتی را پرو کردی. یادم بود که کت خودت را دستم گرفته بودم و موقع خارج شدن برایت نگه داشتم که تنت کنی و بعد هر دو سرشانه تا ساعدت را نوازش کردم. یادم بود که سایز تو را نداشت و قرار شد برویم شعبه میلاد که نرفتیم. یادم بود که کارت مغازه اش تمام شده بود و شماره را روی کاغذ برایت نوشته بود...
یک لحظه موقع بیرون آمدن از مغازه فکر کردم اگر الان، همین الان با تو سینه به سینه شوم چه می شود... نفسم را حبس کردم و با ناامیدی به انتهای راهرو نگاه کردم.
غذا سنگین بود و از هجوم بوهای مختلف پیتزا و قهوه و شیرینی و ذرت حالمان بهم می خورد. سه نفری در حال عق زدن مغازه ها را نگاه می کردیم انگار که مجبوریم!
با روجا برگشتم. سر راه خمیر دندان و کورن فلکس و کاغذ کادو خریدم و روی مبل ولو شدم با "رویای تبت" تا 7 و نیم عصر.
* * *
تا بحال بقدری رفتارم با همه خوب بود که خیال می کردم دارای یک مردم داری ذاتیم.. ولی الان کم کم دیگر همیشه خوب نیستم. گاهی دماغ ملت را بدجوری می سوزانم.
قبلا حوصله داشتم با کسی که کنارم نشسته توی پارک توی سالن انتظار توی هواپیما توی صف بانک حرف بزنم -بهتر بگویم جواب حرفش را بدهم- الان حوصله ندارم.
به خانم پیری که در پارکی که گاهی تویش می دوم کنارم می نشیند و از پیری می نالد و به من می گوید قدر جوانیم را بدانم انقدر لبخند مصنوعی بدون یک آها و اوهو می زنم که خودش ساکت شود.
به زن جوان مو بلوندی که وقتی بین قفسه های شامپو گیج می زنم به من کاندیشنر "محشر" معرفی می کند اخم می کنم و زبرلب غر می زنم. او هم کالسکه بچه اش را هل می دهد و می رود.
کافیست فروشنده دو کلمه حرف اضافه بزند ول می کنم و بدون هیچ حرفی از مغازه اش بیرون می آیم.
شیلا می گوید آدم را می ترسانی. گفتم با تو که هیچوقت اینجوری نمیشم.. فرنوش طبق معمول می گوید هرکاری کنی خوب است!
عسل
پيام هاي ديگران ()
از لای در لیوان پر چای روی پیشخوان آشپزخانه را نگاه کردم..
می دانستم نمی خورد...
در را کیپ کردم و دراز کشیدم. به عادت همیشه دستم را لای موهایم بردم، به ناخن هایم نگاه کردم، هیچوقت اینقدر تیره لاک نزده بودم، روی ناخن هایی به این کوتاهی لاکی به این تیرگی نزده بودم... آدم کوکی را به یاد می آورم پشت میز مانیکور با انگشتهای از هم باز شده روی بالشتک و دخترک که از توی سبد لاکها را بیرون می کشید و نگاه می کرد و بعضی ها را جلویم می گذاشت و پرید از روی این رنگ که بین سیاه و قرمز و جگری بود و صدای آدم کوکی که خودم باشم گفت همین را می خواهم.
نگاه کردم به دور تا دور اتاق، عکسهای روی دیوار، کتابهای کتابخانه، صفحه دارت
چشمهایم را تنگ می کنم و سعی می کنم صحبتهای شب قبل را به یاد بیاورم، سعی می کنم یادم بیاید لابلای اشکهای بی اختیاری که قورت می دادم و تکرار "نمی توانم" چه گفته ام، تا کجا خود را عریان کرده ام.. یادم نمی آید، حتما تاثیر قرص خواب است.. فراموشی های نزدیک..
بهرحال هرچه گفته ام یا نگفته ام تاثیر چندانی نداشته حتما؛ امروز روزی بود مثل همه روزها..
دلم می خواهد (نمی دانم چرا بی اختیار "این آخر عمری" به دنبال دلم می خواهدم می چسبد انگار!)
دلم می خواهد مامانم انقدر به من تلفن نکند. کاش می توانست زندگی بدون من را یاد بگیرد.. کلافه می شوم. از اینکه مجبورم ظاهرم را حفظ کنم... جواب می دهم کلافه می شوم، نمی دهم کلافه می شوم، بد حرف می زنم و تا تلفن بعد خودم را می خورم، تلفن بعد را خودم می زنم و خشک و خسته به قربان صدقه های نمکین گوش می دهم. برای فرار از سکوت نابهنجار و نگران نکردنش مجبور می شوم دو سه گلایه خاله زنکانه از این و آن کنم تا خیال کند برای این است که تلخم.
لعنت.باز بهم ریخته ام.
چرا اینجا را می خوانید؟ :( اگر خودم بودم کلاهم می افتاد هم نمی آمدم اینجا برش دارم.
این سیر قهقرایی.
و متنفرم متنفرم متنفرم از کسانیکه همیشه نالانند و حتی خوشیهایشان هم در هاله ای از ناله نامریی پیچیده.
از کسانی مثل خودم.
حالا نالان نه ولی پژمرده..
و متنفرم متنفرم متنفرم از جمله درست می شود..
از جمله چند ماه دیگر همه چیز معلوم می شود...
مثل دلخوشکنکی برای بچه. آنهم یک بچه خنگ..
و خسته ام..
شاید به ظاهر نجنگیده ام اما در درون چرا... و شکست بود آخرش...
یک روز تمام فکر و ذکرم راه و روش جدایی بود. انگار که طلاق manual ای داشته باشد و بخواهم پیدایش کنم که ترتیب قدم هایم باید چه باشد...
الان برای نیستی و نبودن و محو شدن به دنبال manual می گردم...
وسواسی هم شده ام. هیچوقت خانه به نظرم 100% تمیز نیست. بقول انیس خانم چنان تمیزی که بشود رویش غذا ریخت و خورد!
استعداد عجیبی در فریبنده کردن ظاهر خانه دارم ولی مرور این حالت باعث شده فکر داخل کشوها و کابینتها و کمدها کلافه ام کند. وقت هم نمی کنم همه را بیرون بریزم و تمیز کنم.
باز هم در آن فازی رفته ام که به هیچکس تلفن نمی زنم از بس که متنفرم بگویند "کجایی تو" یا "چه عجب" یا "قهرم باهات"!
یک resolution دیگرم هم این است که بیخودی حرف نزنم. می نشینی حرف می زنی با این و آن (این و آنی که نزدیک هم نیستند با تو و فلان فامیل دور یا دوست دورند) و می گوید می خواهد برود فلان کشور و تو نه تنها می گویی فلان فرد صمیمیت آنجاست بلکه پیشنهاد کمک هم می دهی. خب حالا تو که حوصله یک احوالپرسی 1 دقیقه ای با مادرت را هم نداری چشمت کور بیفت دنبال هزار تلفن و ایمیل و اسکایپ با کسی که صد سال است از هم خبر ندارید درست و حسابی تا آخرش بگویی زبان پاسبان سر است وقتی در دهان بسته است و اینها.
فاز نوشته ام عوض شد از بس که عصبانی می شوم از خودم وقتی یاد این دردسرهای بیخودی که برای خودم دست و پا می کنم می افتم.
بروم قرص هایم را بشویم و بخورم و بروم به هپروت!
عسل
پيام هاي ديگران ()
نِی من منم، نِی تو تویی، نِی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کان در غلطم که من توام یا تو منی
اون متن رو که گذاشتم قصدم این بود که بلافاصله بیام و بنویسم ولی یه مشکلی پیش اومد و نشد.
حالا شاید بعدا نوشتم. ینی حتما می نویسم.
نشستم و همینجورزل زده ام به صفحه... هزار چیز هست که بخوام بنویسم و نمی دونم چی بگم...
* * *
هیچوقت آدمی که نبودم که بشود بهش گفت حاضر جواب. هیچوقت جواب حرف گزنده را همان موقع نمی توانستم بدهم و همیشه بعدش می نشستم که باید این را می گفتم باید آن را می گفتم.
هیچوقت بلد نبودم شوخی جدی حرفم را بار مردم کنم، بلد نبودم نیش و کنایه ظریفانه بزنم و خلاصه یک کلام بلد نبودم کسی را بچزانم (منظورم با پنبه سر بریدن است البته، ینی آنجوری که بعضی ها با قربانت بروم چنان می سوزانندت که تا 3 هفته حرص بخوری).
حالا عیب نداشت دیگه. اینجوریم خب.
الان بدیش اینه خیلی زودرنج شده ام. خیلی حساس و بدتر از اون به سادگی یادم نمی ره.
(شاید یکی بگه در واقع بی جنبه شدی! نمی دونم)
1. تعداد افرادی که می خوام سر به تنشون نباشه روز به روز بیشتر می شن. لبخندهای زورکی که بهشان می زنم را می گیرند و بیشتر متلک بارم می کنند!
2. تعداد افرادی که دلم می خواهد بروم و بهشان بگویم از تو ناراحتم هم روز به روز بیشتر می شود. سکوت می کنم. آنها هم نمی فهمند ناراحتم.
فرق این دو دسته این است که اگر هر کدام بپرسند چرا، برای گروه اول جواب دارم و قطعا حرفشان ناراحت کننده بوده ولی برای گروه دوم اگر دلیل را بگویم می نشینند به بحث با من و حوصله ندارم بحث کنم. ناراحتم کردی. به هزار و یک دلیل که خودم می دانم. همین.
* * *
عجیبه که چطور بعضی آهنگها که شاید خیلی خاص هم نباشن منو هوایی می کنن.
مثل آهنگ کمر باریک آصف.. تو خورشیدی و من سیاره تو دورت بگردم کمر باریک...
دل عاشق مثال گرگ گشنه است ، که گرگ از هی هی چوپان نترسد کمر باریک...
عسل
پيام هاي ديگران ()